من تعبیر چشمهای تو را نفهمیدم
آن شب که زمین
سست می لرزید
زیر پایم
و رویش نگاه تو ناگاه
سبز
در من پیچید
تمام احساسم را گریسته بودم
هنگام رفتن
ــ آن شب
ای کاش نمی خوابیدم
که خواب
رویای شیرین تو را سرنگون کرد
31 دسامبر
من تعبیر چشمهای تو را نفهمیدم
آن شب که زمین
سست می لرزید
زیر پایم
و رویش نگاه تو ناگاه
سبز
در من پیچید
تمام احساسم را گریسته بودم
هنگام رفتن
ــ آن شب
ای کاش نمی خوابیدم
که خواب
رویای شیرین تو را سرنگون کرد
16 دسامبر
یک روز همه چیز تمام می شود
ومن
با دستهای تو
که از انجماد خسته ی سطرها
باز آمدند
سخن خواهم گفت…
برای احمد زیدآبادی
13 ژوئیه
سالار های مالزیایی ــ این بخش برای خود من خیلی جالب بود ــ که خود نویسنده از
نزدیک تجربه کرده.
8 ژوئیه
یک ستاره به خاک رفت
یک ستاره به قفس
یک ستاره به آسمان رفت و کهکشانی شد
یک ستاره هم گم شد…
6 ژوئن
«بیست و پنج خراد» را بنویس
ده بار، صد بار، اصلا« بیست و پنج » بار
با خط خوش بنویس
روی تقویم دورش را خط بکش!
پر رنگش کن!
دیوار را بکن و بیست وپنج خردادش کن
آینه را پر کن از عکس «آن روز»
آن روز که
خیابان پر شد
از تکثیر من
از امتداد تو
از انعکاس صدای ما
آن روز که حادثه حادث شد
آن روز که آغاز پایان شد
«بیست و پنج خرداد» را می گویم
یادت نرود
«بیست و پنج خردادش» کن !
30 مه
29 مارچ
مرور می کنم تو را؛
دوباره شب، ستاره، خون
مرور می کنم تو را؛
دوباره سوگ «سووشون»
مرور می کنم تو را؛
ستاره ام ، شهاب من !
مرور می کنم تو را ؛
«ترانه» ام، «ندا»ی من!
مرور می کنم تو را؛
با تو تمام می شوم
به سان قطره اشک تو
دوباره آب می شوم
مرور می کنم تو را؛
تو شعر هر شب منی
فکر تو آیین من است
تو پاره ی تن منی
مرور می کنم تو را؛
آن ضربه های نانجیب
دیوانه وارم می کند
زلف پریشانت عجیب!
مرور می کنم تو را؛
غریب بی اثر شدی
آه صدای مادرت
ستاره ای! هدر شدی…
مرور می کنم تو را ؛
غریب در گور گشته ای
نام و نشانی از تو نیست
چه سوت و کور گشته ای…
مرور می کنم تو را؛
بغض نفس گیر تو کو؟
تو از کجا آمده ای؟
عکس و صدایی از تو کو؟
مرور می کنم تو را؛
این کار هر شب من است
چه دلنشین و سخت بود…
این کمترین کار من است
آوار
9 فروردین 89
16 مارچ
عمو نوروز ببین اینجا همش اشکِ همش خونِ
ولی بازم،میگه مادر یه روز میریم از این خونه
یه روزی دیگه غم می ره،دیگه گِریَم نمی گیره
جای اشکُ،غمُ،رشکُ، دیگه خوشبختی می گیره
عمو نوروز!ببین !مادر خودِش می گفت
تو باور کن،منم شاید
تو روزی می رسی اینجا،که دیگه غصه ها رفتن
همه شب هام می شن صبحُ،غَما رو زنجیرا بستن
عمو نوروز!عمو نوروزببین! مادر خودش می گفت
می گفت یک روز،یه روز خوب،بدون سوختنُ ساختن
تو باور کن،تو باورکن،غما رو زنجیرا بستن
می یاد اون روزُ می بینی، که دیگه آدما خوبن
دیگه با هم نمی جنگن،دساشونو نمی بندن
دیگه بی هم نمی خندن
یه روزی آخر قصه،کسی غصه ش نمی گیره
همه خوبن،همه خوبن، کسی گریه ش نمی گیره ..